X
تبلیغات
نكته ها .پند ها .عبرت ها.

نكته ها .پند ها .عبرت ها.

پند. داستان. واقعيت. مطلب.حقيقت. دانستنيها

دنیا و اخرت

همه متفکران و خردمندان و افرادی که به سرگذشت انسان و مسیر زندگی وی علاقمند بوده اند و به موضوع ناپاداری و بی اعتباری جهان ، نگاهی عمیق داشته و بدان با دقت اندیشیده و تدبر و تفکر کرده اند و ارزیابی خردمندانه ای از بشر و زندگی او داشته اند ، از سیال و گذران بودن زندگی و کوتاه بودن عمر انسان نسبت به عمر جهان هستی ، همیشه گله کرده اند و فلسفه آمدن به این دنیا و ماندن کوتاه در آن و در آخر به زیر خاک رفتن یا نابود شدن به نحوی که امیدی به بازگشت نیست ، درک و فهم نکرده اند و همیشه به دنبال کلید این راز و گشودن این اسرار پنهان برای بشر بوده اند.

موضوع دیگری که ذهن همه متفکران و اندیشمندان را به خود مشغول داشته است ، موضوع مرگ و اجل است که وضعیت آن بر هیچکس مشخص نیست و راز آنرا کسی نگشوده است .

شاعران و سخن سرایان پارسی که اغلب آنها بر علوم و حکمت زمانه خود آشنا و تعدادی از آنها مسلط بر دانش روز و حکیم و علامه دوران خود بوده اند ، نگاهی مشابه به موضوع ارزش دنیا یا در حقیقت بی ارزشی دنیا ، نگشوده بودن راز درون پرده ، قضا و قدر و اختیار داشته اند و در باره اسرار مرگ انسان و برای بسیاری از متفکران ، عاقبت انسان و اینکه انسان به کجا میرود ؟ دیدگاه های متفاوتی دارند .

در ادبیات فارسی و بخصوص شعر فارسی در باره ناپایداری دنیا برای انسان و بی اعتباری آن ، بحث های فراوانی مطرح و اشعار زیادی سروده شده است که تقریبا همگی انسان را به نداشتن حرص و آز و علاقه وافر نداشتن به تجملات دنیایی و غنیمت دانستن دم و لحظه و خوشباشی در همه لحظات توصیه کرده اند . بخصوص شاعران و عرفا و صوفیان تاکید بیشتری بر بی علاقگی به دنیا و در فکرت عقبا بودن دارند.

در این نوشته ، نظر و دیدگاه چند تن از حکیمان ، سخنوران و شاعران پارسی گوی ، در باره بی اعتباری دنیا ، گذر عمر ، ناپایداری دنیا ، کوتاهی عمر و نداشتن حرص و آز و نگرویدن به مال ومنال دنیا ، ناگشوده بودن راز مرگ ، غنیمت شمردن دم و لحظه و آزاد و رها بودن از قیود دنیائی، آورده می شود .

حکیم فردوسی

حکیم فردوسی زنده کننده زبان پارسی و اساطیر ایرانی ، در بعضی ابیات شاهنامه فردوسی ، حاکیمانه ، جهان را مورد خطاب قرار می دهد که اگر قرار است هر آنچه بوجود میآوری دوباره همه را چون گیاه درو کنی ، چه سودی برایت دارد که این کار را مکرر انجام میدهی؟

جهانا مپرور چو خواهی درود

چو می بدوری پروریدن چه سود؟

تعدادی از ناموران و دلیران و نامداران شاهنامه در تقابل با دشمن کشته و به خاک می افتند، فردوسی در این موارد هم به روزگار خطاب می کند ؛ چرا یکی را به چرخ بلند می نشانی و بعد به خاکی می سپاری؟

برآری یکی را به چرخ بلند

سپاریش ناگه به خاک نژند

حکیم فردوسی می گوید ، جهانی که همه چیزش چون باد در گذر است و فقط افسوس آن برای انسان می ماند ، موجب شادمانی خردمندان نمیگردد و بدان دل نمی بندند چون کردار و رفتار دنیا در نزد خردمند چون بازی کودکانه بیش نیست ؛

جهانا سراسر فسوسی و باد

به تو نیست مرد خردمند شاد

به کردارهای تو چون بنگرم

فسوس است و بازی نماید برم

حکیم فردوسی جهان و چرخ بلند را به پهلوانی تشبیه نموده است که به دستی کلاه سروری دارد و به دستی دیگر کمند ، و به بعضی افراد کلاه سروری می دهد و از آن طرف ، با همان کمندی که در دست دارد به کسی که سروری داده از جایگاهش می رباید و به فنا می سپارد .

چنینست کردار چرخ بلند

به دستی کلاه و به دیگر کمند

چو شادان نشیند کسی با کلاه

ز خم کمندش رباید ز گاه

حکیم فردوسی به دلیل خواص جهان که بدانها اشاره کرده است ، در اشعاری دیگر ، به جهانیان سفارش هایی دارد ، که نباید در جهانی که ماندگار نیست ، حرص و آز داشت و بابت این جهان سراسر فسوس وباد ، غم نخورد ؛

جهان چو برو بر نماند ای پسر

تو نیز آز مپرست و اندوه مخور

حالا که جهان اینگونه است ، بهتر است جهان را با بدی و ناجنسی طی نکنیم و مدام در فکر نیکی باشیم و حالا که نیک یا بد ، پایدار نیست و دنیا در گذر است ، از خود نیکی و نیکنامی به یادگار بگذاریم ؛

بیا تا جهان را به بد نسپریم

به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار

همان به که نیکی بود یادگار

جهان و روزگار وفائی ندارد و چون در آخر کار همه باید سر روی خشت بگذاریم پس نباید به این گیتی دل بست و نسبت به آن مهری شدید در دل قرار داد چون در نهایت همه را بدست باد خواهد سپرد پس باید در چنین دنیایی همیشه آماده رفتن بود ؛

سپهر بلند ار کشد زین تو

سرانجام خشتست بالین تو

دل اندر سرای سپنجی مبند

سپنجی مباشد بسی سودمند

یکی پند گویم ترا من درست

دل از مهر گیتی ببایدت شست

جهان را چنین است رسم و نهاد

برآرد ز خاک و دهدشان به باد

نه ایدر همی ماند خواهی دراز

بسیجیده باش و درنگی مساز

با بازیگری ماند این چرخ مست

که بازی نماید به هفتاد دست

زمانه سراسر فریب است و بس

نباشد بسختیت فریاد رس

جهان را نمایش چو کردار نیست

بدو دل سپردن سزاوار نیست

بهر حال روزگار و گیتی چنین شیوه هایی دارد و نباید بدنبال چرائی و رازش هم بود ؛

چنینست رازش ، نیاید پدید

نیابی به خیره، چو جویی کلید؟

خیام

حکیم عمر خیام که فیلسوف ، هم ریاضی دان و هم ستاره شناس است و شعر هم گفته است و رباعیاتش نه تنها در کشورهای پارسی زبان بلکه در دنیا شهرت دارد ، نگاهش به دنیا به شیوه دیگری است . خیام نیز جهان را گذران و بی اعتبار میداند و توصیه اش مدام این است که غم جهان گذران نباید خورد و فرصت را باید غنیمت دانست و شاد بود ؛

برخیز مخور غم جهان گذران

بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفائی بودی

نوبت به تو خود نیامدی از دگران

بنا بر اعتقاد خیام ، کسی به فردا دسترسی ندارد و هر فکری که در باره فردا داشته باشی ، سودائی بیش نیست ، پس بهتر است که عمر را تباه نکنیم و شادی را از یاد نبریم چون نمیدانیم که باقی عمر چه مقدار است و چه ارزش گرانبهائی دارد ؛

امروز تو را دسترس فردا نیست

و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

خیام میگوید از کسانی که این راه دور و دراز زندگانی را رفته اند ، کسی برنگشته است تا به ما بگوید که راز و اسرار بعد ا زمرگ چیست ، پس ای انسان بر دو راهه آز و حرص ، و نیاز به فردا ، ساکن وباقی نباش چون برنمی گردی ؛

از جمله رفتگان این راه دراز

بازآمده کیست تا به ما گوید راز

پس بر سر این دو راهه آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمیایی باز

کسی از افراد انسان و بشریت نتوانسته اسرار و راز مرگ را بر ما آشکار نماید و همه افراد بشردر هر سطحی از دانش و دانائی ، در این مورد دچار عجز و درماندگی است چون بی اطلاع است ؛

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد

کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد

من می نگرم ز مبتدی تا استاد

عجز است به دست هر که از ماد زاد

هر چه که در جهان وجود دارد برای انسان حالت هیچ و باد را دارد چون در حقیقت انسان در نهایت چیزی در دست ندارد و دست خالی از جهان می رود . هر چه در دنیا وجود دارد با نقصان و کمبود روبروست و از بین رفتنی است پس می توان فکر کرد که هر چه هست در حقیقت وجود ندارد و یا برعکس ؛

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست بهر چه هست نقصان و شکست

انگار هر چه هست در عالم نیست

پندار که هر چه نیست در عالم هست

در این جهان ناپایدار ، باز هم افرادی پیدا می شوند که وقتی مالی و یا اموالی بدست می آوزند به خود غره می شوند ولی مدتی که بگذرد ، ناگاه اجل بر وی وارد می شود و همه چیز را بر باد میدهد ؛

هر یک چندی یکی برآید ، که منم

با نعمت و با سیم و زر آید ، که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی

ناگه اجل از کمین درآید ، که منم

خیام معتقد است که پس در جهان و دنیای با این اوصاف گفته شده ، نباید نه غم آنچه گذشته را بخوریم ، ونه غم فردایی که نیامده ، و حال و دم را باید غنیمت شمرد و خوش بود ؛

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

فردا که نیامده است فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

ناصر خسرو

ناصر خسرو از شاعران پارسی گوی که در اواخر قرن چهارم در قبادیان از نواحی بلخ متولد شده و در یمگان از نواحی بدخشان وفات یافته است . عنوان حکیم که که در کتب و اشعار وی ذکر شده است واقعا هم چنین بوده و در اشعارش مشخص می گردد که به فلسفه ارسطو و اقلاطون و فارابی و ابن سینا آشنا بوده و بسیاری از تالیفات حکمای قدیم یونان را خوانده و از آنها ذکری کرده است .

ناصر خسرو از ابتدای جوانی در تحصیل علوم و فنون و السنه و ادبیات رنج فراوان برده و قرآن را از حفظ داشت و تقریبا در تمام علوم متداوله عقلی و نقلی آنزمان و مخصوصا علوم یونانی از هندسه اقلیدس و طب و موسیقی و بالاخص علم حساب و نجوم و فلسفه و همچنین در علم کلام و حکمت تبحر داشت .

ناصر خسرو که از چهل سالگی از نظر فکری متحول شده و به و بدنبال بحث و فحص و استدلال و حقیقت جوئی به نقاط و کشورهای زیادی مسافرت نمود و با افراد زیادی از نحله فکری گوناگون بحث و گفتگو نمود ه است ، او نیز مانند شعرای دیگری چون خیام ، معتقد است که به فردای نیامده و دیروز گذشته نباید فکر کرد و امروز که پیدا و مشخص است ملاک رفتار و عمل و تصمیم است ؛

پیمانه این چرخ را همه نامست

معروف بامروز و دی و فردا

فردات نیامد و دی کجا شد

زین هر سه جز امروز نیست پیدا

همچنین این جهان را خواب آشفته ای میداند که نبایستی بدان دلخوش بود وبه آن دل بست .

این جهان خوابست خواب ای پور باب

شاد چون باشی بدین آشفته خواب

دل بر این آشفته خواب اندر مبند

پیش کو از تو بتابد ، تو بتاب

حکیم ناصر خسرو در اشعار خود به صورت مکرر به مذمت دنیا و هر چه در آن است پرداخته و مانند شعرای دیگر حرص و آز داشتن و علاقه به دنیایی که در نهایت آن مرگ و اجل است ، را منع کرده است .

چون خورم اندوه ، چون همی بخورد

گردش این چرخ مرده خوار، مرا

ناصر خسرو نیز مانند فردوسی که جهان و چرخ بلنذ به کسی تشبیه کرده که هم کلاه سروری دارد و هم کمند ، جهان را به کسی تشبیه کرده که در یک دست شکر و شیرینی دارد و در دست دیگرش ، تبر برای فرستادن انسان به دست مرگ ؛

جهان اگر شکر آرد بدست چپ سوی تو

بدست راست درون ، بیگمان تبر دارد

بابا طاهر

بابا طاهر عارف بزرگ اوایل قرن پنجم ، زبانی ساده و بی پیرایه دارد . بابا طاهر دو بیتی هایش را به لهجه ای سروده که نشان دهنده زبان پهلوی است . دو بیتی های باباطاهر از عمق جانش مایه گرفته است و با آتش عشق حقایق آمیخته است . باباطاهر هم دنیا را دنی و بی اعتبار میداند و برای دنیا به ا ندازه پر کاهی ارزش قائل نیست

عزیزان موسم جوش بهاره

چمن پر سبزه ، صحرا لاله زاره

دمی فرصت غنیمت دان درین فصل

که دنیای دنی بی اعتباره

به قبرستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا نمی ارزد به کاهی

باباطاهر نیز دنیا و هر چه در آن است را موقتی و انسان را چون میهمان در آن میداند و از غنودن در خاک گور نگران است و معقتد است ، و به بشر هشدار میدهد که به هر درجه و رتبه ای که برسی ، منزل و مکان آخر هرکسی ، قعر زمین در گور است ؛

جهان خوان و خلایق میهمان بی

گل امروز و فردا خزان بی

سیه چالی که نامش را نهند گور

بمو واجن که اینت خانمان بی

اگر شاهین به چرخ هشتمینه

کند فریاد ، مرگ اندر کمینه

اگر صد سال در دنیا بمانی

در آخر منزلت زیر زمینه

منوچهری

منوچهری از شاعران قرن پنجم و در زمان سلطان مسعود غزنوی می زیسته است . منوچهری که عمری کوتاه داشته است دارای ذوق صافی ، طبع شادخوار بوده بنا براین از ابتدای جوانی « جهان را خرم و خوش یافته » و« گیتی را ارم انگاشته » ، ولی این شاعر با نشاط هم از جهان گله مند است ؛

جهانا ، چه بد مهر و بد خو جهانی

چو آشفته بازار بازارگانی

به درد کسان صابری اندر و ، تو

به بد نامی خویش همداستانی

به هر کار کردم تو را آزمایش

سراسر فریبی ، سراسر زیانی

ای دل ، چو هست حاصل کار جهان عدم

بر دل منه ز بهر جهان هیچ بار غم

افکنده همچو سفره مباش از برای نان

همچون تنور گرم مشو از پی شکم

حافظ

حافظ شیرین سخن نیز همچون دیگر شاعران ، جهان را سست عهد و سفله طبع میداند که نبایستی از جهان و روزگار درستی عهد و کرم انتظار داشت . به همین دلایل نباید غم دنیای دنی را خورد و به عشوه دنیا از راه راست و مسیر عقل خارج نشد . و هر وقت و دمی را غنیمت شمرد و از آن استفاده لازم را کرد و خوش بود . دنیا در نظر حافظ به اندازه پره کاهی ارزش ندارد ( چون باباطاهر ) به همین علت انسان دانا و خردمند بخاطر دنیا نگران و مشوش نمی شود .

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزار داماد است

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بیدل که جای فریاد است

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

ای جهان دیده ، ثبات قدم از سفله مجوی

از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز

مکاره می نشیند و محتاله میرود

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر

بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

هر کرا خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

سعدی

در شمال شرقی شهر شیراز ، نزدیک باغ دلگشا ، بزگترین گوینده ونویسنده ایران ، شاعر خوش سخن باغ طبیعت عالم در قرن هفتم ، مرغ سخندان ، بلبل خوش گوی پارسی ، ساحر سخن ،شاعر شعر تر و برگ درخت طوبی ، سعدی آتش زبان ، در آرامگاه خود آرمیده است.

سخن استوار و شورانگیز سعدی با گذشتن بیش از هفتصد سال هنوز هم پایدار مانده است .

سعدی نیز چون خیام از ناپایداری دنیا ، کوتاهی عمر ، تکیه نکردن بر ایام و غم بیهوده بر وجود و عدمش ، اعتقاد دارد ،

ساقی بده و بستان داد طرب از دنیا

کاین عمر نمی ماند وین عهد نمی پاید

روز بهارست خیز تا بتماشا رویم

تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار

دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند

یا وجود و عدمش غم بیهوده خورند

سعدی نیز چون حکیم فردوسی معتقد است که دنیا انسان را چون چنگ در بر می گیرد و یا بر سرش کلاه عظمت و بزرگی می گذارد و بعد ناگهان اجل را به سراغش می فرستد ؛

نگشت سعدی از آنروز گرد صحبت خلق

که بیوفائی دوران آسمان بشناخت

گرت چو چنگ ببر درکشد زمانه دون

بس اعتماد مکن کانگهت زند که نواخت

سعدی نیز چون خیام معتقد است که هر چه در دنیاست و هر چه داری و اندوخته ای ، هیچ است زیرا مرگ همه جا بدنبال انسان است . این دنیا در نوبت کوتاهی در اختیار ما قراردارد زیرا ناآمدگان در راهند و از انسان ها متعجب است که با وجودی که رفتن همنوعان را می بینند ولی عبرت نمی گیرند ؛

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست

ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست

دیگران در شکم مادر و پشت پدرند

گوسفندی برد این گرگ معود هر روز

گوسفندان دگر خیره درو می نگرند

مولوی

مولانا جلال الدین بلخی معروف به بمولانا جلال الدین رومی ، عارف و شاعر نامدار قرن هفتم است . کتاب مثنوی وی که زاده قریحه تابناک این عارف کامل است یکی از گنجینه های گرانبهای حکمت و عرفان و ادب و کمال ذوق و حال است که زبان فارسی نظیر آنرا بخود ندیده است .

مولوی هم اعتقاد داشت که آنچه را که در دنیا فراهم می آوری ، همه را باید بگذاری و تنها بروی . دنیا و اهل دنیا را بی وفا میداند .

از خراج ار جمع آری زر چو ریگ

آخر امر از تو بماند مرده ریگ

همره جانت نگردد ملک و زر

زر بده ، سرمه بستان بهر نظر

این جهان و اهل او بی حاصل اند

هر دو اندر بی وفایی یک دل اند

زاده دنیا چو دنیا بر وفاست

گرچه رو آرد به تو آن قفاست

مولوی این عارف نامی ، معتقد است باید دنیا را فراموش کرد و به فکر عاقبت بود زیرا کسانی که بدنبال حطام دنیا و مال و منال هستند ، عاقبت خوبی نخواهند داشت ؛

بد محالی جست ، کو دنیا بجست

نیک حالی جست کو عقبی بجست

مکرها در کسب دنیا ، بارد است

مکرها در ترک دنیا ، وارد است

این جهان محدود و زندان جسم انسان است ، آن دنیا بی محدوده و مناسب روح و جان انسان است ؛ این جهان چون دامی است که آرزو امل های دور و دراز آدمی ، دانه این دامگه است ؛

این جهان خود ، حبس جان های شماست

هین روید آن سو که صحرای شماست

این جهان ، محدود و آن خود ، بی حد است

نقش و صورت ، پیش آن معنی ، سد است.

این جهان دام است و ، دانه اش آرزو

در گریز از دام ها ، روی آر ، زو

این جهان ، زندان و ما زندانیان

حفره کن ، زندان و خود را وارهان

بند بگسل ، باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه یی


چند گنجد ؟ قسمت یک رزوه یی

کوزه چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد ، پر در نشد

دنیا هیچگاه برمراد و طبق نظر انسان ها نمی چرخد ، وقتی چیزی لازم داری و آنرا با زحمت می یابی ، ولی ناگاه متوجه می شود که نمی توانی بدرستی از آن استفاده کرده یا سود ببری ؛

آن یکی خر داشت و پالانش نبود

یافت پالان ، گرگ خر را در ربود

کوزه بودش ، آب می نامد به دست

آب را چون یافت، خود کوزه شکست

دیدگاهها و نظرات تعدادی دیگر شاعران پارسی گوی ، در ادامه آورده می شود تا خوانندگان با تفکرات آنها بیشتر آشنا شوند ؛

شهید بلخی

دردا که درین زمانه ی غم پرورد

حیفا که درین بادیه ی عمر نورد

هر روز فراق دوستی باید دید

هر لحظه وداع همدمی باید کرد

محمد مروزی

غره مشو بدانکه جهانت عزیز کرد

ای بس عزیز را جهان کرد زود خوار

مار است این جهان و جهانجوی مارگیر

وز مارگیر مار برآرد شبی دمار

بدیع بلخی

چه پوشی جوشن غفلت که روزی

تو باشی تیر محنت را نشانه

امل با عمرت اندر نه به معیار

نگه کن تا کجا گردد زبانه

اسدی طوسی

سواریست عمر ، از جهان در گریز

عنان خنگ و شبرنگ را داده تیز

خاقانی

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

کز جهان تاریکتر زندانسرایی برنخاست

فلک جایی به موی آویخت جانم

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ

وین خانه و فرش باستانی هم هیچ

از نسیه و نقد زندگانی ، همه را

سرمایه جوانی است ، جوانی هم هیچ

عراقی

هواء دنیی دون را جز از دون همتی مپسند

که وامانی به مرداری درین وادی ظلمانی

انوری

مسافران جهان را چو نیست روی مقام

دو روز منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

سنائی

چو درآید اجل ، چه بنده ، چه شاه

وقت چون در رسد ، چه بام ، چه چاه

تا بدانی که وقت پیچا پیچ

هیچ کس مر تو را نباشد هیچ

جامی

احمد جامی ترا پندی دهد

آخرت را باش دنیا بیش نیست

جمال الدین اصفهانی

از بر این خاک توده یک تن آسوده نیست

زیر این سقف مقرنس یک دل خرم نماند

جز نحوست نیست قسم ما ز دوران فلک

کوکب سعد ای عجب کوئی برین طارم نماند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 18:45  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

جمله های بسیار زیبا


جمله های بسیار زیبا در مورد زندگی

زندگی ، داغ جگر گـــوشه نیست !
.
زندگی ، لحظه دیدار گلی خفته در گهواره است !
.
زندگی ، شوق تبسم به لب خشکیده است !
.

زندگی ، جرعه آبی است به هنگامه ظهر در بیابانی داغ !

.
زندگی ، دست نوازش به سر نوزادی است !
.
زندگی ، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست !
.
زندگی ، شوق وصال یار است !
.
زندگی ، لحظه دیدار به هنگامه یاس !
.
زندگی ، تکیه زدن بر یار است !
.
زندگی ، چشمه جوشان صفا و پاکی است !
.
زندگی ، موهبت عرضه شده بر من انسان خاکی است !
.
زندگی ، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند ، که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا !
.
زندگی ، راز فروزندگی خورشید است !
.
زندگی ، اوج درخشندگی مهتاب است !
.
زندگی ، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است !
.
زندگی ، طعم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است !
.
زندگی ، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است !
.
زندگی ، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است !
.
زندگی ، به که چقدر شیرین است !
.
زندگی ، خاطره یک شب خوش، زیر نور مهتاب، روی یک نیمکت چوبی سبز، ثبت در سینه است !
.
زندگی ، خانه تکانی است ؛ هر از چندگاهی از غبار اندوه !
.
زندگی ، گوش سپردن به اذان صبح است !
.
زندگی گاه شده است ، خوش نیاید به مذاق !
.
زندگی گاه شده است که برد بیراهم !
.
زندگی هر چه که هست ، طعم خوبی دارد ، رنگ خوبی دارد !
.
زندگی را باید ، قدر بدانیم همه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:55  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

حکایت سید مهدی قوام و زن روسپی

حکایت سید مهدی قوام و زن روسپی

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود.

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…

حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…


زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.

زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

***

حاج مرشد!

جانم آقا سید؟

آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

سید انگار فکرش جای دیگری است…

حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟

سبحان الله

سید مکثی می‌کند.

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است…

تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

***

چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:48  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

مرد متمکن و کارگرانش

مرد متمکن و کارگرانش

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: این بی انصافی است. چه می کنید، آقا؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند.

مرد ثروتمند خندید و گفت: به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟

کارگران یکصدا گفتند: نه، آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.

مرد دارا گفت: من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.

 

مسیح گفت: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:46  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

فرو نشاندن شهوت


گفرو نشاندن شهوتویند: در بغداد آهنگرى را دیدم که دست در میان آتش مى کرد و آهن تفتیده به دست مى گرفت و آن را کار مى فرمود. گفتم : این چه حالت است؟

گفت: قحط سالى بود. زنى صاحب جمال به نزد من آمد و گفت : مرا طعام ده که کودکان یتیم دارم. گفتم: ندهم تا که با من راست نگردى. آن زن برفت و دیگر روز باز آمد. همان سخن گفت و همان جواب شنید. روز سیم آمد و گفت: اى مرد! کار از دست برفت. بدانچه گفتى تن در دادم؛ اما به خلوتى باید که کسى ما را نبیند.

آن زن را در خانه بردم و در خانه بستم و خواستم که قصد وى کنم. گفت: اى مرد! نه شرط کرده ایم که خلوتى باید که کسى ما را نبیند. گفتم: که مى بیند؟ گفت: خداى مى بیند که پادشاه به حق است و چهار گواه عدل: دو که بر من موکلند و دو (که) بر تو.

سخن آن زن در من اثر کرد. دست از وى بداشتم و وى طعام دادم. آن زن روى به آسمان کرد و گفت: خداوندا! چنانکه این مرد آتش شهوت بر خود سرد گردانید، آتش دنیا و آخرت را بر وى سرد گردان.

پس آنچه مى بینى به برکت دعاى آن زن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:44  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

لیوان آب و مشکلات زندگی

لیوان آب و مشکلات زندگی

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.

بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه.

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:43  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

کیک بهشتی مادربزرگ

کیک بهشتی مادربزرگ

پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه چیز ایراد دارد ... مدرسه، خانواده، دوستان و غیره.

مادر بزرگ که مشغول پختن کیک بود، از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

ـ روغن چه طور؟

ـ نه!

ـ و حالا دو تا تخم مرغ.

ـ نه مادر بزرگ!

ـ آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چه طور؟

ـ نه مادر بزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.

ـ بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند، اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود.

خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می داند که وقتی همه این سختیها را به درستی در کنار هم قرار دهد نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم. در نهایت همه این پیش آمدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:42  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

هدیه ای برای نجار بازنشسته

هدیه ای برای نجار بازنشسته

نجار پیری بود، می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت :" این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو".

نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:39  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

لذت بینایی

لذت بینایی

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ. ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ. ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ. ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ. ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:38  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

سنت

سنت

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنا براین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:37  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

پنج درس آموزنده از امام موسی کاظم(ع)

پنج درس آموزنده از امام موسی کاظم(ع)

امام موسی کاظم(ع)

1- روزى جهت زیارت و ملاقات امام موسى کاظم علیه السلام به سوى مدینه طیّبه حرکت کردم و در مسافرخانه اى منزل گرفتم، در این میان چشمم به زنى افتاد که مرا جلب توجّه نمود، خواستم با او رابطه زناشوئى برقرار کنم؛ ولى او نپذیرفت که با من ازدواج نماید .

سپس به دنبال کار خویش رفتم؛ و چون شب فرا رسید به مسافرخانه بازگشتم و دقّ الباب کردم، پس از لحظه اى همان زن درب را گشود و من سریع دست خود را بر سینه اش نهادم ؛ ولى او با سرعت از من دور شد .

فرداى آن شب، چون بر مولایم امام کاظم علیه السلام وارد شدم، حضرت فرمود: اى مرازم ! کسى که در خلوت خلافى مرتکب شود و تقواى الهى نداشته باشد، شیعه و دوست ما نیست. (بصائرالدّرجات : ج 5، ب 11، ص 67، بحارالانوار: ج 48، ص 45، ح 26)

2- در روایات آمده است بر این که شخصى به نام امیّة بن علىّ قیسى به همراه دوستش حمّاد بن عیسى بر حضرت ابوالحسن، امام موسى کاظم علیه السلام وارد شد تا براى مسافرت، از حضرتش خداحافظى نمایند .

امیّه گوید: همین که به محضر مبارک آن حضرت رسیدیم، بدون آن که سخنى گفته باشیم، امام علیه السلام فرمود: مسافرت خود را به تأخیر بیندازید و فردا حرکت کنید .

وقتى از منزل آن حضرت بیرون آمدیم، حمّاد گفت : من حتما همین امروز مى روم؛ ولى من گفتم: چون حضرت فرموده است که نروید، من مخالفت دستور امام خود را نمى کنم .

سپس حمّاد حرکت کرد و رفت و چون از شهر مدینه خارج گردید، باران شدیدى بارید و سیلاب عظیمى به راه افتاد و حمّاد در سیلاب غرق شد و مُرد؛ و در همان محلّ به نام سیّاله دفن گردید . (بحارالا نوار: ج 48، ص 48، ح 38 به نقل از خرایج مرحوم راوندى)

3- روزى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام، یکى از خادمان خود را به بازار فرستاد تا برایش تخم مرغ خریدارى نماید .

غلام بعد از خرید، با یکى دو عدد از آن تخم مرغ ها با بعضى از افراد قماربازى کرد؛ و سپس آن ها را براى حضرت آورد .

بعد از آن که تخم مرغ ها پخته شد و امام علیه السلام مقدارى از آن ها را تناول نمود، یکى از غلامان گفت: با بعضى از آن ها قماربازى و برد و باخت شده است .

حضرت با شنیدن این سخن، فوراً طشتى را درخواست نمود و آنچه خورده بود، در آن استفراغ کرد. (اصول کافى : ج 5، ص 123، ح 3)

4- روزى هارون الرّشید طبقى از سرگین الاغ تهیّه کرد و سرپوشى بر آن نهاد؛ و آن را توسّط یکى از افراد مورد اطمینان خود براى حضرت ابوالحسن، امام موسى کاظم علیهما السلام فرستاد با این گمان که حضرت را مورد تحقیر و توهین قرار دهد .

هنگامى که آن شخص طبق را نزد حضرت آورد و سرپوش را برداشت، دید خرماهاى تازه و گوارائى در آن قرار دارد .

پس، حضرت تعدادى از آن رطب ها را تناول نمود و سپس چند دانه به کسى که طبق را آورده بود، داد و او نیز آن ها را خورد، بعد از آن باقى مانده آن ها را براى هارون فرستاد .

وقتى مأمور، طبق را نزد هارون آورد و جریان را تعریف کرد، هارون یکى از آن خرماها را برداشت و چون در دهان خود نهاد، تبدیل به سرگین الاغ گشت . (ثبات الهداة : ج 3، ص 205)

5- یونس بن عبدالرّحمان - که یکى از یاران صدیق و از وکلاى امام صادق، امام کاظم و امام رضا علیهم السلام بود - روزى به مجلس پُر فیض حضرت ابوالحسن، امام موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد .

امام علیه السلام پس از مذاکراتى، ضمن موعظه هائى گوناگون به او فرمود: اى یونس ! با مردم مدارا کن؛ و هرکسى را به اندازه معرفت و شعورش با وى صحبت کن .

یونس اظهار داشت: اى مولایم ! مردم مرا به عنوان بى دین و زندیق خطاب مى کنند .

امام علیه السلام فرمود: گفتار مردم نباید در روحیّه و افکار تو تأثیر بگذارد، چنانچه در دستهای تو جواهرات باشد و مردم بگویند که سنگ ریزه است؛ و یا آن که در دست هایت سنگ ریزه باشد و مردم بگویند که جواهرات است ، این گفتار هیچ گونه سود و یا زیانى براى تو نخواهد داشت. (بحارالا نوار: ج 2، ص 66)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:36  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی

حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی

حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام  خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
 

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.

بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:35  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

زندگی در نگاه بزرگان


زندگی در نگاه بزرگان


زندگی به تناسب شهامت آدمی گسترش یا فروکش می‌یابد. آنین نین

زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است . آلدوس هاکلی

زندگی از بودن شروع می شود و تا شدن ادامه می یابد . ارد بزرگ

زندگی من همواره چون فاجعه ای بوده است که هرگز اتفاق نیافتاده بود !!! . أوئستین  وویک

زندگی انسان مانند شبنمی است که از برگ گلی می لغزد و فرو می چکد.  بودا

زندگی هوس یکی شدن برای عشق ورزیدن که توی جمع باشی و هم کلامی برای خودت پیدا کنی. یکی که مکمل عشقت باشه وکاملش کنه. قرار نست که اون حتما موافق جنست باشه، قراره که عاشق باشه وهمدل باشه . بنجامین دسریل

زندگی کردن چون مجموعه ای ست از لایه های زیرین یک سازنده گی عاشقانه ایست که دوباره و دوباره در طول زندگی بازسازی می شود اینرا زمانی باور می کنی که آنرا امتحان کرده باشی!!! . بیورنست یئرن

زندگی بدون عشق همچون درختی است بدون شکوفه و باروبر. جبران خلیل جبران

زندگی خود را تبدیل به مدرسه ای برای یاد گرفتن کن. جان دیوئی

زندگی چیست ؟ یک مزبلۀ کثیف ، یک قتلگاه فجیع ، یک دارالمجانین بزرگ که تا کنون تحت هیچ قانون منظمی اداره نشده است . ویر

زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید . ژری تایلر

زندگی تراژدی است برای آن‌کسی‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌اندیشد.ژان دلابرویر

زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید . جبران خلیل جبران

زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است. رابنیندرانات تاگور

زندگی با عشق هرگز تیره نیست. لئو بولیسکا

زندگی بدون موسیقی اشتباه است . فردریش نیچه

زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد.
فرد هند فاین

زندگی آنقدر کوتاه است که بعضی ها فقط میرسند کارهای ضروری خود راانجام دهند!!! . فرد هند فاین

زندگی ما ، زائیده اندیشه ماست. مارک اورل

زندگی خواب است و عشق رؤیای آن . موسسه

زندگی بازیچۀ دست اقبال نیست ، بلکه فرصت عظیمی است که باید از ان استفاده کرد و مغتنمش شمرد . مارون

زندگی به چیزی نمی ارزد ، اما ارزش هیچ چیزی به اندازه زندگی نیست. مالرو

زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه وعقل نیست. مارک تواین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:29  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

25 راه موفقیت از زبان امام صادق(ع)

از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمودند:

25 راه موفقیت از زبان امام صادق(ع)

بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگى و جوانمردى یافتم.

و تندرستى و رستگارى را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه ‏گیرى (مثبت و سازنده) یافتم.

و سنگینى ترازوى اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهى به یگانگى خدای تعالى و رسالت حضرت محمد (ص) یافتم.

سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در کار خالصانه براى خداى تعالى یافتم.

و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پیش فرستادن ثروت (انفاق) براى خشنودى خدا یافتم.

و شیرینى عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترک گناه یافتم.

و رقت (نرمى) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگى و تشنگى (روزه) یافتم.

و روشنى قلب را جستجو نمودم، پس آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم.

و (آسانى) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه یافتم.

و روشنى رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب یافتم.

و فضیلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزینه زندگى زن و فرزند یافتم

و دوستى خداى تعالى را جستجو کردم، پس آن را در دشمنى با گنهکاران یافتم.

و سرورى و بزرگى را جستجو نمودم، پس آن را در خیرخواهى براى بندگان خدا یافتم.

و آسایش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در کمى ثروت یافتم.

و کارهاى پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شکیبایى یافتم.

و بلندى قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش یافتم.

و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهیزکاری یافتم .

و آسایش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسایى یافتم.

برترى و بزرگوارى را جستجو نمودم، پس آن را در فروتنى یافتم.

و عزت (ارجمندى) را جستجو نمودم، پس آن را در راستى و درستى یافتم.

و نرمى و فروتنى را جستجو نمودم، پس آن را در روزه یافتم.

و توانگرى را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت یافتم.

و آرامش و همدمى را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن یافتم.

و همراهى و گفتگوى با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخویى یافتم.

و خوشنودى خدای تعالى را جستجو نمودم، پس آن را در نیکى به پدر و مادر یافتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:27  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

20 قانون جهانی موفقیت

20 قانون جهانی موفقیت

1) قانون علت و معلول

هر چیز به دلیلی رخ می‌دهد. برای هر علتی معلولی است و برای هر معلولی، علت یا علت‌های به خصوصی وجود دارد، چه از آنها اطلاع داشته باشید، چه نداشته باشید. چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگی هر کاری را که بخواهید، می‌توانید انجام دهید؛ به شرط آن‌که تصمیم بگیرید که دقیقا چه می‌خواهید و سپس عمل کنید.

2) قانون ذهن

شما تبدیل به همان چیزی می‌شوید که درباره آن بیشتر فکر می‌کنید. پس همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید.

3) قانون عینیت یافتن ذهنیات

دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست. کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه خود را در درون خود خلق کنید. زندگی ایده‌آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند، حفظ کنید.


4) قانون رابطه مستقیم

زندگی بیرونی شما بازتاب زندگی درونی شماست. بین طرز تفکر و احساسات درونی شما و عملکرد و تجارب بیرونی‌تان رابطه مستقیم وجود دارد. روابط اجتماعی، وضعیت جسمانی، شرایط مالی و موفقیت‌های شما بازتاب دنیای درونی شماست.

چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگی هر کاری را که بخواهید، می‌توانید انجام دهید؛ به شرط آن‌که تصمیم بگیرید که دقیقا چه می‌خواهید و سپس عمل کنید.

5) قانون باور

هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید، به واقعیت تبدیل می‌شود. شما آن‌چه را می‌بینید که قبلا به عنوان باور انتخاب کرده‌اید. پس باید باورهای محدودکننده‌ای را که مانع موفقیت شما هستند، شناسایی کنید و آنها را از بین ببرید.

6) قانون ارزش‌ها

نحوه عملکرد شما همیشه با زیربنایی‌ترین ارزش‌ها و اعتقادات شما هماهنگ است. آن ارزش‌هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید و بیان می‌کنید، ادعاهای شما نیست؛ بلکه گفته‌ها، اعمال و انتخاب‌های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.

7) قانون انگیزه

هر چه می‌گویید یا انجام می‌دهید از تمایلات درونی، خواسته‌ها و غرایز شما سرچشمه می‌گیرد. پس برای رسیدن به موفقیت باید انگیزه‌ها را مشخص کرد تا با یک برنامه‌ریزی اصولی به هدف رسید.

8) قانون انتظار

اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چیزی را در جهان پیرامون‌تان داشته باشید، آن چیز به وقوع می‌پیوندد. شما همیشه هماهنگ با انتظارات‌تان عمل می‌کنید و این انتظارات بر رفتار و چگونگی برخورد اطرافیان‌تان تاثیر می‌گذارد.

9) قانون تمرکز

هر چیزی را که روی آن تمرکز کرده و به آن فکر کنید، در زندگی واقعی، شکل گرفته و گسترش پیدا می‌کند. بنابراین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز کنید که واقعا طالب آن هستید.

10) قانون عادت

حداقل هشتاد درصد از کارهایی که انجام می‌دهیم از روی عادت است. پس می‌توانیم عادت‌هایی را که موفقیت‌مان را تضمین می‌کنند در خود پرورش دهیم و تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیر ارادی انجام نشود، تمرین و تکرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهیم.

11) قانون انتخاب

زندگی ما نتیجه انتخاب‌های ما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستیم، کنترل کامل زندگی و تمامی آن‌چه برایمان اتفاق می‌افتد در دست خودمان است.

12) قانون تفکر مثبت

برای رسیدن به موفقیت و شادی، تفکر مثبت امری ضروری است. شیوه تفکر شما نشان‌دهنده ارزش‌ها، اعتقادات و انتظارات شماست.

13) قانون تغییر

تغییر، غیر قابل اجتناب است و ما باید استاد تغییر باشیم نه قربانی آن.

14) قانون کنترل

سلامتی، شادی و عملکرد درست از طریق کنترل کامل افکار، اعمال و شرایط پیرامون‌مان به وجود می‌آید.

15) قانون مسئولیت

هر چه و هر کجا که هستید به خاطر آن است که خودتان این‌طور خواسته‌اید. مسئولیت کامل آن‌چه هستید، آن‌چه به دست آورده‌اید و آن‌چه خواهید شد، بر عهده خود شماست.

16) قانون پاداش

عالم در نظم کامل به سر می‌برد و ما پاداش کامل اعمال‌مان را می‌گیریم. همیشه از همان دست که می‌دهیم از همان دست می‌گیریم. اگر از عالم بیشتر دریافت می‌کنید به این دلیل است که بیشتر می‌بخشید.

17) قانون خدمت

پاداش‌هایی را که در زندگی می‌گیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم دارد. هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار کنید و توانایی‌های خود را افزایش دهید، در عرصه‌های مختلف زندگی خود بیشتر پیشرفت می‌کنید.

18) قانون تأثیر تلاش

همه امیدها، رؤیاها، هدف‌ها و آرمان‌های ما در گرو سخت‌کوشی است. هر چه بیشتر تلاش کنیم؛ موفقیت بیشتری کسب خواهیم کرد.

19) قانون آمادگی

در هر حوزه‌ای موفق‌ترین افراد، آنهایی هستند که وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کارها می‌کنند. عملکرد خوب نتیجه آمادگی کامل است.

20) قانون حد توانایی

شاید برای انجام همه کارها وقت کافی وجود نداشته باشد؛ ولی همیشه برای انجام مهم‌ترین کارها وقت کافی هست. هر چه بیشتر کار کنیم کارآیی بیشتری پیدا می‌کنیم. اما باید اموری را بر عهده بگیریم که در حد توان‌مان باشد.

منبع: تبیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:26  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

پدر

پدر

پدر

روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.

پدر جا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من. 

پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من .

پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت تو ... 

پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟ 

پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:24  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

شريغتي

جملات زیبا از دکتر شریعتی

    مهربان باش

    مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آن ها را ببخش.

    اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

    اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

    اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

    آنچه را در طول سالیان بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

    اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

    نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

    بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

    و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان « تو و خداوند» است نه میان تو و مردم.

جملات زیبا از دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:23  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

جملات بسیار زیبا درباره موفقیت و زندگی

جملات بسیار زیبا درباره موفقیت و زندگی

بدبختی ما این حسن را دارد که دوستان واقعی را به ما می شناساند.

دوست آن است که شما را قادر سازد، در هنگام روز، ستارگان را ببینید.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری، همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

ریشه ها به عمق می روند که درخت ها سر به آسمان می سایند.


مواظب باش فکر فردا، امروزت را خراب نکند.

بزرگ ترین اشتباهی که انسان مرتکب مب شود، این است که دائم از اشتباه کردن بترسد.

بازنده در هر جوابی مشکلی را می بینید ؛ ولی برنده در هر مشکل جوابی را.

خردمند به کار خویش تکیه می کند و نادان به آرزوی خویش.

دروغ مانند برف است؛ هر چه آن را بلغتانید، بزرگ تر می شود.

برای جبران اشتباهات، به دوستانت همان قدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل شوی.

اگر می خواهی محال ترین اتفاق دنیا در زندگی ات رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض کن.

وقتی خدا بهت می گه: "باشه"، چیزی رو که می خواهی بهت می ده، وقتی می گه: "صبر کن"، چیز بهتری بهت می ده و وقتی می گه: "نه" داره بهترین را برات آماده می کنه!

می گن خدا ابر رو گریه می اندازه تا گل بخنده! پس هر وقت گریه کردی ناراحت نشو، چون یکی داره می خنده.

برای یک مرد چیزی کشنده تر از آن نیست که برای شکست های زندگی اش مقصری جز خودش پیدا نکند.

میزان هوش انسان به جواب هایی که می دهد. معلوم می شود و میزان خردمندی اش از سوال هایی که می کند.

موفقیت چیزی نیست که دیگران از تو انتظار دارند،موفقیت چیزی است که تو به آن می اندیشی.

ارامش در طوفان.سلاح عاقلان است.

به جای این که به تاریکی دشنام بدهیم، بهتر است شمعی بیفروزیم.

موفق کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب می شود ،بنایی محکم بسازد.

روز را با خنده شروع کن، تا زندگی با خنده در دستانت شکوفا شود.

پایان دادن به گفتگوهای درون ، یعنی رسیدن به آرامش.

اگر به دنبال دوست بی عیب بگردیم، هیچ وقت دوستی نخواهیم داشت.

همیشه از خودت به خوبی یاد کن و زندگی را آن طور که دلخواهت هست ،تصور کن.

تفاوت عمق اقیانوس و برکه از بزرگی ماهی های که بیرون می آیند، مشخص می شود.

فقط کسی طعم دلتنگی را می فهمد که طعم وابستگی را چشیده باشد.

عشق آن نیست که دو نفر به هم نگاه کنند. عشق آن است که هر دو به یک سو بنگرند.

دل های بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و با شکوه می آفرینند.

در سراسر جاده زندگی،توقف ممنوع.

همواره به یاد داشته باش،موفقیت یک نقطه نیست، بلکه جریانی است پیوسته.

99 درصد نگرانی های ما مربوط به مسائلی است که هرگز اتفاق نمی افتند،پس شاد باش.

اگر می خواهی مانند عقاب پرواز کنی ،با بوقلمون همراه نشو .

مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند.

افکار بزرگ داشته باش،اما از شادی های کوچک لذت ببر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:21  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

جملاتی زیبا از دکتر وین دای

جملاتی زیبا از دکتر وین دایر

*هرکس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به کسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خود خواهد دید، چرا که هرکس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است. [دکتر وین دایر]
 
  *به هر کاری که دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیر این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است. [دکتر وین دایر]
 
 *درستکارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند. [دکتر وین دایر]
 
  
*تنها راه تغییر عادتها، تکرار رفتارهای تازه است. [دکتر وین دایر]
 
* برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه کن کنید. [دکتر وین دایر]
 
*از مهم ترین کارهایی که به عنوان یک آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست که گهگاه به شادمانی دوران کودکی برگردید. [دکتر وین دایر]
 
* اگر مختارید که بین حق به جانب بودن مهربانی یکی را انتخاب کنید، مهربانی را انتخاب کنید. [دکتر وین دایر]

*دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو. [دکتر وین دایر]
 
* انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . [دکتر وین دایر]
 
*به دل خود مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست آنها ناراحت شده اید احساس محبت نمایید. هر جا ناراحت شدید اقدام به بخشش و عفو نمایید. عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است. [دکتر وین دایر]

*عشقم نثار کسی است که با دستپاچگی در جاده‌ها از من سبقت می‌گیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتاده‌است، کمی پول بیشتری می‌دهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت می‌روم و سعی می‌کنم به آن محیط عشق ببرم.در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشیدن عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی می‌کنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم
. [دکتر وین دایر]
 
* آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند, از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود در این زمینه, خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند. [دکتر وین دایر]

* الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم.. پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم. زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم
. [دکتر وین دایر]

 * اگر شخصیت خود را با فعالیت‌های شغلی خویش می‌سنجید، پس وقتی کار نمی‌کنید فاقد شخصیت هستید
. [دکتر وین دایر]
 
*دنیامانند پژواک اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند پژواکی که از کوه برمی گردد، به تو خواهد گفت:”سهم منوبده....“ و تو در کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت:چه خدمتی برایتان انجام دهم؟ ...“ [دکتر وین دایر].
[دکتر وین دایر]
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:20  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

کلامی از شیخ بهائی

کلامی از شیخ بهائی

آدمی  اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده  نیست، زیرا :

اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !

اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!

اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند  بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!

اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!

و اگر نکند میگویند  کافراست و بی‌دین .....!!!

لذا نباید بر حمد و  ثنای مردم اعتنا کرد

و جز از خداوند نباید  ازکسی ترسید. 

پس  آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛ مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:19  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

90 نکته بهتر زیستن

 نکته بهتر زیستن

1) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی
۲) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ
۳) آغاز کسی باش که پایان تو باشد
۴) پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد
۵) کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید
۶) دوست واقعی کسی است که اگر ساعتها در کنار او ساکت بشینی و صحبتی بین تان ردوبدل نشه بعد از خداحافظی احساس کنی که ساعتها باهاش درد و دل کردی
۷) چون می گذرد غمی نیست
۸) انسان باید سعی کند در زندگی چیزهایی که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور میشود چیزهایی را که بدست آورده است دوست بدارد
۹) فرصتها در سختی ها بوجود می آیند بدون جاذبه، پرواز معنی ندارد
۱۰) کاش میشد سرنوشت را از سرِ نوشت


11) برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسکوت
۱۲) اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه سگ خائنی پشت سرت باشد
۱۳) همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز
۱۴) مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است
۱۵) با یه چوب کبریت میشه هزاران درخت رو سوزوند و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید
۱۶) محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد
۱۷) هر چیزی که تو را نکشد مطمئناً قوی ترت میکند
۱۸) این جهان پر از صدای پای مردمی است که همان طور که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند
۱۹) آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد
۲۰) گذشت زندگی یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها درست میگویند
۲۱) هر انسان بیشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببیند از دوستان نادان خود میبیند
۲۲) چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم چرا گل خار دارد؟ بیایید گاهی بدنبال آن باشیم که بدانیم چرا خار گل دارد؟
۲۳) خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت
۲۴) جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است
۲۵) دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد : یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی
۲۶) چه فکر کنی می توانی و چه فکر کنی نمی توانی ، درست فکر میکنی
۲۷) اگر مردم را به حال خود گذاشتی تو را به حال خود خواهند گذاشت
۲۸) در نمک باید چیز غیب و مقدسی وجود داشته باشد چیزی که هم در اشک و هم در دریاست
۲۹) من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم
۳۰) بادها می وزند، عده ای در مقابل آن دیوار می سازند و تعدادی آسیاب به پا می کنند
۳۱) پریدن کار دل است و قدم زندن کار عقل، اگر لذت جهان خواهی با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهی آهسته رو
۳۲) زندگی همانند هنر نقاشی کردن است با مداد مشکی ولی بدون پاک کن
۳۳) زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را کم ، خوشی ها را ضرب و شادیها را تقسیم کنیم
۳۴) زندگی نکن برای مردن، بمیر برای زندگی کردن
۳۵) زندگی تفریح است میان تولد و مرگ
۳۶) خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان میپذیرد
۳۷) آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است
۳۸) مسیر را به خاطر بسپار که مقصد همان مسیر است
۳۹) با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فکر می کنند نباش . تعریفی را که آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف کن
۴۰) دنیا از آن کسی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و ثبات قدم گام برمیدارد
۴۱) زندگی سفر است پس بیایید همسفران خوبی برای دیگران باشیم
۴۲) بزرگترین آزادی بشر ، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرش های خویشتن است
۴۳) خانمها با گوشهایشان عاشق می شوند و آقایان با چشم هایشان ...
۴۴) ما همان میشویم که تمام روز به آن می اندیشیم
۴۵) مبارزه هر قدر صعب, صعود را ادامه بده. شاید قله تنها در یک قدمی تو باشد
۴۶) هر کار بزرگی در آغاز محال به نظر میرسد
۴۷) در زندگی خوشبختی به سراغ کسی نمی آید، انسان باید سراغ خوشبختی برود
۴۸) دنیا آنقدر بزرگ است که برای همه جایی برای زیستن دارد . پس سعی کنیم بجای اینکه جای دیگران را بگیریم و یا خود را جای دیگران جا بزنیم جایگاه واقعی خود را بدست بیاوریم
۴۹) عظمت مردمان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار میشود
۵۰) جستجوی حقیقت شیرین تر از پیدا کردن آن است
۵۱) در زندگی خانوادگی،شوم ترین کلمات این دو هستند:مال من،مال تو
۵۲) پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم. بینش ده تا تفاوت ایندو را دریابم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتارکنند
۵۳) برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی
۵۴) ظرفیت عشق وجودت را با دوست داشتن همه انسان ها و تمامی زندگی افزایش بده
۵۵) امکان تغییر در زندگی هست.دیگران این کار را کرده اند
۵۶) از درخت سکوت میوه آرامش آویزان است
۵۷) آن چه را در روشنایی دیده ای در تاریکی به فراموشی نسپار
۵۸) خدایا کمکم کن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهری و نه گفتاری !
۵۹) هیچ انسانی دوست یا دشمن تو نیست بلکه انسانها معلم تو هستند
۶۰) کوچک که بودم فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم میداشت بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی آدمها کوچکند و باز ترسیدم
۶۱) هیچ مشکلی نیست که محبت کافی نتواند بر آن غلبه کند
۶۲) شما میتوانید بهترین بذر جهان را در اختیار داشته باشید،ولی اگر محل مناسبی برای رشد آنها نداشته باشید،فایده ای نخواهد داشت
۶۳) در حساب عشق یک به اضافه یکی برابر است با همه چیز و دو منهای یک برابر با هیچ
۶۴) عشق همانند پروانه ایست که اگر سفت بگیری له می شود و اگر سست بگیری می گریزد
۶۵) مردها همواره میخواهند اولین عشق یک زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یک مرد باشند
۶۶) وقتی به دنیا اومدی، تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن. سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن
۶۷) دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من از تو میگیرم
۶۸) یک همسر فقط همراه آدم نیست، او کل تقدیر ماست
۶۹) انسان، عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست
۷۰) گاهی اوقات در زندگی خیلی زود، دیــــــــــــر می شود
۷۱) برای اینکه بزرگ باشی، نخست کوچک بودن را تجربه کن
۷۲) هیچ مردی،زن را نمی فهمد، هیچ زنی، مرد را نمی فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است
۷۳) از این که زندگی شما تمام شود نترسید، از آن بترسید که هرگز آغاز نشود
۷۴) پیری مانع از عشق نیست . اما عشق تا حدی مانع از پیریست
۷۵) ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی دونیم، ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی دونیم چیزی را از دست دادیم
۷۶) رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری چیزی باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
۷۷) روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری
۷۸) دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند
۷۹) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
۸۰) کسی که برای محبت حدود قائل می شود ، معنی محبت را نفهمیده است
۸۱) تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکمتر می شود ، دل است
۸۲) هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل یادش بدین که وقتی شکست لبه تیزش دسته اونی رو که شکستش نبره
۸۳) سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو ،تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد
۸۴) هیچ صیادی نمی تواند در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید کند
۸۵) دنبال کسی نباش که باهاش بتونی زندگی کنی دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی
۸۶) خدایا به من تلاش در شکست، صبر درنومیدی، رفتن بی همراه، فداکاری در سکوت،خدمت بی نان، مناعت بی غرور، عشق بی هوس و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن
۸۷) برای رسیدن به دوردست ها, باید از نزدیکی ها گذشت , اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست
۸۸) جای کشتی در ساحل بسیار امنتر است ولی برای این ساخته نشده
۸۹) سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان می نگری
۹۰) بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:18  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتي

زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتی

زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
 و تو درآن غرق ... این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ، آن قالیچه را جلو پلکان مى اندازى، راهرو را جارو مى کنى، مبلها به هم ریخته است، مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نکرده اى،در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم کارهات مانده است .  یکی از مهمان ها که الان مى آید نکته بین و بهانه گیر و حسود و چهارچشمى همه چیز را مى پاید... از این اتاق به آن اتاق سر مى کشى، از حیاط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن وحسین و مهین و شهین ....... غرق درهمین کشمکش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى که ناگهان سر پیچ پلکان جلوت یک آینه است ... از آن رد مشو...! لحظه اى همه چیز را رها کن ، خودت را خلاص کن، بایست و با خودت روبرو شو، نگاهش کن خوب نگاهش کن، او را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش کن کوشش کن درست بشناسی اش، درست بجایش آورى فکر کن ببین این همان است که مى خواستى باشى ؟  اگر نه پس چه کسى و چه کارى فوری تر و مهم تر از اینکه همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تکرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست کنى، فرصت کم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات کتابى که باد ورق مى زند، آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:17  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

جملاتی از چارلی چاپلین

جملاتی از چارلی چاپلین

ـ این یکی از تضادهای زندگی ما است که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام می دهد.

ـ شکست خوردن ناراحتی ندارد. آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد!

ـ خوشبختی، فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است.

ـ شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده ای، تا می توانی زیبا برقص.

ـ حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش است.

 ـ‌ در دنیا جای کافی برای همه هست. پس به جای اینکه جای کسی را بگیری، سعی کن جای خودت را پیدا کنی.

ـ من دریافته ام که ایده های بزرگ هنگامی به ذهن راه می یابند که اراده کنیم چنین ایده هایی را داشته باشیم.

ـ وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشون می ده، تو هزار دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.

ـ فیلمسازان باید به این نیز بیندیشند که فیلمهایشان را در روز رستاخیز با حضور خودشان نمایش خواهند داد.

ـ از لحظه ای که بلیط سینما را می خرید وارد دنیای دیگری می شوید.

ـ  از دشمن خود یکبار بترس و از دوست خود هزار بار.

ـ انسان اگر فقیر و گرسنه باشد، بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد.

ـ اگر شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگر غمگین بودی آروم گریه کن تا شادی ناامید نشه.

ـ درخشانترین تاجی که مردم بر سر می نهند، در آتش کوره ها ساخته شده است.

ـ خودپسندی زنها بزرگترین علت بدبختی ایشان و نابودی خانواده هاست. هیچ چیز به اندازه خودپسندی زنها بنیان خانواده ها را ویران نکرده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:16  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

نامه عرفانی بوعلی سینا به ابوسعید ابالخیر

نامه عرفانی بوعلی سینا به ابوسعید ابالخیر

ابو علی سینا

باید خداوند متعال آغاز و انجام فکر و آشکار و نهان اندیشه باشد. و باید چشم جان را با نظر به حق تعالی زینت بخشید و قدم نفس را وقف حرکت به سوی خدای سبحان قرار داد و با مرکب عقل در ملکوت اعلی و آیات کبرای الهی سفر کرد و چون به جایگاه خویش بازگشت خدای متعال را در آثار خود منزه بدارد، زیرا او آشکار و نهان است و برای هر چیزی به هر چیزی تجلی می کند و او را در هر چیزی نشانه ای است که بر یگانگی اش شهادت می دهد.

­و آن گاه که این حالت بر او ملکه شد، نگار ملکوت در جانش نقش می­بندد و قدس لاهوت برایش تجلی می­کند، کسی که با عالم اعلی انس گرفته باشد بالاترین لذت را خواهد چشید، آنچه سزاوار اوست می­گیرد و سکینه و آرامش به او اضافه می­شود، و بر اوضاع عالم ناسوت مطلع می­شود در حالی که نسبت به اهل آن مهربان است، و سختی دنیا برایش هموار و سنگینی امور دنیا برایش سبک گشته است.

همواره نفس خویش را به ذکر حق مشتاق می­دارد و با یاد خدای سبحان مسرور می­باشد، از دنیا و اهل آن در تعجب است همان گونه که آنان از او در شگفت­اند.

و باید دانست که برترین حرکات نماز و بهترین عبادات روزه است، نافع­ترین نیکی صدقه و پاک­ترین روش­ها تحمل نمودن است، و بیهوده­ترین تلاش جدال است، تا زمانی که انسان توجه به قیل و قال و مناقشه و ستیز دارد هرگز جانش از پلیدی­ها نمی­رهد، بهترین عمل آن است که از نیت خالص سرزند، ریشه­ی همه­ی فضیلت ها حکمت است، معرفت ربوبی و خداشناسی سرآغاز همه چیز است، کلام طیب و اعتقاد درست به سوی او اوج می­گیرد و بالا می­رود و عمل نیک و صالح آن را مدد می­کند.

دروغ و کذب را چه در گفتار و چه در خیال کنار بگذارید تا ملکه­ی صداقت در جان­تان شکل گیرد و خواب­های خوش و رویاهای صادق نصیب تان گردد. لذت ها را در جهت اصلاح طبیعت و ابقاء شخص و نوع بکار گیرید، و نوشیدنی ها را با هوس و شهوت ننوشید بلکه برای بهبودی و مداوا بنوشید.

با هر کس بر طبق عادت و منش او معاشرت کنید. در انفاق کردن دارایی خویش را ملاحظه کنید، برای کمک و مساعدت با مردم کارهایی که خلاف میل­تان است انجام دهید، در آداب شرعی کوتاهی ننمایید و سنت های الهی را بزرگ شمارید، و بر تعبدات دینی مواظبت داشته باشید. این چنین انسانی با خدا پیمان بسته است که راه و روش او این گونه باشد.

والله ولی الذین آمنوا و هو حسبنا و نعم الوکیل

اعیان الشیعه-ج6ص78


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:15  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

چگونه موفق شویم؟

چگونه موفق شویم؟

    * برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردن هستند؛

    * مطالعه کن وقتی که دیگران در خواب هستند؛

    * تصمیم بگیر وقتی که دیگران مردد هستند؛

    * خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازی هستند؛

    * شروع کن وقتی که دیگران در حال تعلل هستند؛

    * صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردن هستند؛

    * گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردن هستند؛

    * لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگین هستند؛

    * پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردن هستند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:14  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

درس طلایی از انیشتین10

10 درس طلایی از انیشتین

در این مطلب به 10 نکته طلایی از درسهای زندگی آلبرت انیشتین این دانشمند بنام خواهیم پرداخت.امیداست با تفکر و تامل در این نکات طلایی و به کار بستن آنها در زندگی روزمره راههای زندگی متعالی را بیاموزیم.



1. کنجکاوی را دنبال کنید

"من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم"
چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟
من کنجکاو هستم، مثلا برای پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد.
به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام.
شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید؟
پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.


2. پشتکار گرانبها است

"من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم"
تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.
پس مانند تمبر پستی باشید و مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید.
با پشتکار می توانید بهتر به مقصد برسید.


3. تمرکز بر حال

پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی.
من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز.
یاد بگیرید که در حال باشید و تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می دهید.
انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است.


4. تخیل قدرتمند است

"تخیل همه چیز است. می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیــل به مراتب از دانش مهم تر است"
آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید؟
تخیل پیش‌درآمد تمام داشته‌های شما در آینده است.
نشانه واقعی هوش دانش نیست، تخیل است.
آیا شما هر روز ماهیچه های تخیل تان را تمرین می دهید؟
اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.



5. اشتباه کردن

"کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد"
هرگز از اشتباه کردن نترسید چون اشتباه شکست نیست.
اشتباهات شما را بهتر، زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید.
قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید.
من این را قبل گفته ام، و اکنون هم می گویم، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید.



6. زندگی در لحظه

"من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم، خودش بزودی خواهد آمد"
تنها راه درست آینده شما این است که در همین لحظه باشید.
شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید.
بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دهید.
این تنها زمانی است که اهمیت دارد، این تنها زمانی است که وجود دارد.



7. خلق ارزش

"سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید"
وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید بلکه وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید.
اگر شما با ارزش باشید، موفقیت را جذب می کنید.
استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید.
بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد.
تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد.



8. انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید

"دیوانگی یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن"
شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید، به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.
برای اینکه زندگی تان تغییر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.



9. دانش از تجربه می آید

"اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است"
دانش از تجربه می آید. شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد.
شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید.
تکلیف چیست؟ دنبال کسب تجربه باشید!
وقت خودتان را صرف یاد گرفتن اطلاعات اضافی نکنید. دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید.



10. اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید

"اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد"
دو گام هست که شما باید انجام بدهید:
اولین گام اینکه شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید، این یک امر حیاتی است.
گام دوم هم اینکه شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید.
اگر شما بتوانید این دو گام را حساب شده انجام دهید موفقیت از آن شماست . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:13  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

30روز


سی روز شفابخش
روز اول

با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فكر می كنند نباش. تعریفاتی را كه آنها از تو دارند نپذیر,خودت خودت را تعریف كن
روز دوم

از قدرت خود مایه بگذار و بر قدرت دیگران تكیه نكن.استعدادهای خود را پرورش بده و بر استعدادهای مردم غبطه نخور
روز سوم

حتی گردابی از افكار ناراحت كننده , با شوخی و خنده ای از ته دل.از بین خواهد رفت.
روز چهارم

اگر میخواهی مشكلات خود حل شوند , به دلهای دردمند دیگران تسلی و آرامش بده.
روز پنجم

بزرگترین شفا بخش عشق است
روز ششم

قدرت درك یافته هایی را كه از تجربیات مختلف به دست میاوری, افزایش بده . آن را در سكوت , باور كن. و در اختیار دیگران قرار بده
روز هفتم

بگذار كه لبخند در قلبت باور شود و از دریچه چشم هایت به دنیا بتابد مانند لبخندهای دوستا نه , شفا بخش و سپاسگزار باش.
روز هشتم

نخواه كه دیگران را با زیبایی و جذابیت جذب كنی . زیرا هر چند داشتن اقتدار بر دیگران ارضا كننده است,اما به تدریج وجودت ناقص و ضعیف خواهد شد سعی كن با الهام بخشیدن به دیگران و تحسین اهداف عالی انها , خود را قوی كن
روز نهم

هنكامی كه وسوسه می شوی تا حرفهای كنایه آمیز و نیشدار به دیگران بزنی یادت باشد كه فلفل زیادی, طعم غذا را خراب می كند.
كلمات نسنجیده , دوستیهای با ارزشی را تباه كرده اند.اما مهربانی هیچ چیز را خراب نمی كند اجازه بده دیگران هر طور مایلند پیش بروند
روز دهم

ظرفیت عشق وجودت را با دوست داشتن همه انسان ها و تمامی زندگی , افزایش بده.
روز یازدهم

همواره به دیگران كمك كن و همراهی شان كن تا به تعالی برسند.آنگاه خود نیز از درون به تعالی خواهی رسید
روز دوازدهم

اگر میخواهی مشكلات خود حل شوند , به دلهای دردمند دیگران تسلی و آرامش بده.
روز سیزدهم

با تحقیر دیگران , سستی و تنزل خود را نشان می دهیم , نیكی , نیكی و مهربانی با دیگران, انعكاس پیروزی درونی است
روز چهاردهم

برای غلبه بر این گرایش كه همه چیز را شخصی و خودمانی بدانی , به انچه درباره غیر شخصی برخورد كردن و جدی بودن از دیگران می شنوی , ترتیب اثر بده
روز پانزدهم

باروهای قلبی ات, تعیین كننده شخصیت آتی تو هستند .اگر بر مسائل حقیر تمركز كنی ,
حقیر خواهی شدو اگر بر افكار متعالی تمركز كنی , افتخار نصیبت خواهد شد
روز شانزدهم

افكار تو بر دریافتی كه از دنیای , پیرامون داری رنگ می دهد. افكار منفی حتی سفید راخاكستری نشان می دهد.و افكار مثبت حتی یك روز خاكستری را زیبا می كند
روز هفدهم

آنها معمولا احساسات و الهامات را براحتی جذب می كنند اگر احساسات شان آرام باشد ,
الهامات را به آرامی دریافت می كنند و دریافت آنها را احساس می كنند تسلی و آرامش بده.
روز هجدهم

افكار را بر روند درازمدت زندگی متمركز كن . با فراز و نشیب های گذرا در نیفت و انرژی ات را برای كنار آمدن با واقعیات های همیشگی زندگی حفظ كن
روز نوزدهم

بگذار افكارت را عقل , و عوا طفت را عشق غیر خودخواهانه هدایت كند
روز بیستم

خود را بدون هیچ چشم داشتی وقف دیگران كن
روز بیست و یکم

زیبایی حقیقی نوری است كه از درون ساطع می شود منشآ آن افكار مثبت , محبت و فضیلت های اخلاقی است زیبایی صورتكی نیست كه انسان به چهره بگذارت و به آن مباهات كنداشتیاه است اگر فكر كنیم زیبایی مختص جوانی است هر سنی زیبایی خاص خودش را دارد
روز بیست و دوم

قدر شناس باش و قدر شناسی را ابراز كن از دهنده هدیه بیشتر از خود هدیه قدر دانی كن
روز بیست و سوم

قدرت خیانت و بدی ا بدی نیست . به عیبجویی دیگران , درست و یا نادرست توجه نكن اما قلبآ از آنها سپاسگزار باش.اگر می خواهی بر كسانی كه به تو بدی كرده اند غلبه كنی از آنها نزد دیگران به خوبی یاد كن با تاریكی نمی شود بر تاریكی غلبه كرد سلاح موثر بر تاریكی , نور است
روز بیست و چهارم

حب و بغض را از خودت دور كن قناعت را در وجودت تقویت كن از داشتن دوستان واقعی راضی و شاكر باش
روز بیست و پنجم

بیشتر منشا كنش باش , تا واكنش. واكنش های احساسی مانند ابری واقعیات را می پوشانند.
بگذار محبتت نسبت به دیگران , مثل عقربه قطب نما عمل كند, مهم نیست كه چند بار منحرف شود زیرا نهایتآ مسیر درست را نشان خواهد داد. كاری را كه احساس می كنی درست است انجام بده كاری كه سودش به دیگران برسد
روز بیست و ششم

سعی نكن همواره دیگران را از خود راضی نگه داری,كافی است برای دیگران دوستی صادق باشی
روز بیست و هفتم

اگر بگذاری , زندگی می تواند مثل سوار شدن بر یك چرخ و فلك تفریحی باشد یك روز بالا برود و روز بعد پایین بیاید. از درونت فرمان بگیر خواه زندگی بر وفق مراد باشد, خواه توام با مشكل . همه چیز در حال تغییر است.از هیچ چیز زیاده خوشحال یا ناراحت نشو .
روز بیست و هشتم

هنگام صحبت با دیگران منصف باش و سعی كن نقظه نظرات آنها را بفهمی و محترم بشماری .
زیرا تنها با درك كردن دیگران است كه می توان به تغییر آنها امیدوار بود . تنها حقیقت است كه ارزش نهایی دارد نه عقاید و نظرات مختص به دلهای دردمند دیگران تسلی و آرامش بده.
روز بیست و نهم

برای دیگران مانند یك مادر باش. بی هیچ انتظاری ببخش و توقع پاداش نداشته باش . با این كار از زندگی هزاران برابر پاداش خواهی گرفت .
روز سی امهنگامی كه دیگران به تو بدی می كنند , با محبت , مهربانی , درك و بخشش نا هنجاری عدم تعادل آنها را شفا بده

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 23:53  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

اطمينان به ماندن يا آماده براي رفتن


صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛
پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، 
برخیزد!
کسى برنخاست . گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ،
برخیزد! باز کسى برنخاست .
گفت :

شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 23:46  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

مجير


هر که این دعا را در وقتش بخواند، گناهش آمرزیده می‏شود، هرچند به عدد 

دانه‏ هاى باران،
برگ‌هاى درختان و ریگ‌هاى بیابان باشد!




دعای مجیر در بین دعاها از جایگاه بلندى برخوردار است و

از حضرت رسول صلى الله علیه و آله روایت شده و دعایى است

که آن‏ حضرت هنگامى که در مقام ابراهیم مشغول نماز بودند،

جبرئیل آورد و علامه کفعمى در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را

ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره کرده است.

از جمله اینکه هر که این دعا را در «ایام البیض»

[روزهاى سیزدهم و چهارهم و پانزدهم] ماه رمضان بخواند

گناهش آمرزیده مى‏شود، هرچند به عدد دانه‏هاى باران و

برگ‌هاى درختان و ریگ‌هاى بیابان باشد! و خواندن آن براى

شفاى‏ بیمار و اداى دین و بى‏نیازى و توانگرى و

رفع غم و اندوه سودمند است.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 23:45  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

دختر



به هرکسی محبت کنی او را ساختی و به هرکسی بدی کنی به او باختی.

 پس بساز و نباز !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 18:52  توسط محمد ابراهيم.خ  | 

@@موزیک



پیچک